تبليغاتX
حرفهای نگفته
شاید تا یک مدت طولانی و شاید برای همیشه نتونم به روز کنم

برام خیلی دعا کنید دارم از غصه دق می کنم

تورو خدا برام دعا کنید خدا جونمو بگیره راحت بشم

دیگه نمی تونم

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

گفتم: عاشقتم ... دوستت دارم ...

گفتی: عاشقمی ... دوستم داری ...

گفتم: بدون تو نمیتونم بمونم ... زندگی بی تو برام هیچه ...

گفتی: بدون من نمیتونی بمونی ... زندگی بی من برات هیچه ...

گفتم: تو برام یکی یه دونه ای ... تو دنیا لنگه نداری ... یا تو یا هیچ کس ...

گفتی: همه از چشمت افتادن ... منو با هیچ کس دیگه ای عوض نمی کنی ...

گفتم: کلی مشکلات دارم ... ممکنه کلی مشکل برامون پیش بیاد ...

گفتی: همشو زیر پا میذاریم ... حل میشه ... درست میشه ... نگران نباش ...

پرسیدم: خوشبختم می کنی؟ ...

گفتی: آره با هم خوشبخت میشیم ...

پرسیدم: بچه نمیخوای؟

گفتی: اصلا به بچه فکر نمیکنی ... اگه بچه خواستیم یکی میاریم بزرگش میکنیم ...

پرسیدم: تا آخرش باهام میمونی؟

گفتی: تا آخرش باهاتم ... تا آخرش ... تنهات نمیذارم ...

گفتم: دنیا رو حتی 1 روز هم بدون تو نمیخوام ... نمی خوام روزی باشه که من بدون تو

تو این دنیا نفس بکشم ... میخوام قبل از تو بمیرم ...

گفتی: منم نمیتیونم ... اصلا خدا کنه با هم بمیریم  تا تنها نمونیم...

گفتم: تو بهم زندگی دادی ... امید دادی ... شادی دادی ...

گفتی: به خدا توکل کن ... من باهاتم ... همه چیز درست میشه ...

گفتم: نذر کردم اگه آرزوم برآورده بشه با هم بریم مشهد ... تو با کت و شلوار و من با چادر سفید بریم

زیارت ...

گفتی: با قطار میریم ... 1 کوپه میگیرم واسه دو تاییمون ... إن شاء الله ...

گفتم: ...

گفتی: ...

.

.

.

اما حالا بعد از سه سال و سه ماه از عشقمون   ...

میگم: چرا کم محلی میکنی ؟ ... چی شده ؟ ... دیگه دوستم نداری ؟

میگی: نه کم محلی نمیکنم ... هستم ... میخوام عادت کنیم ...

میگم: به چی عادت کنیم؟ ... میخوای تنهام بذاری؟ ...

میگی: نه اما میخوام برگردیم به سالها قبل که عاشق هم نبودیم ... میخوام باهم مثل

اون موقعها باشیم ...

میگم: من دیگه نمیتونم مثل اون موقعها باشم ... من دوستت دارم ...

میگی: اینطوری بهتره ... ممکنه خیلی مشکلات برامون پیش بیاد ...

میگم: من که قبلا بهت گفته بودم ... مگه فکرهاتو نکرده بودی؟

میگی: چرا کرده بودم ... اما ...

میگم: قلبم پاره پاره است ... جگرم آتیش گرفته میسوزه ... من نمیتونم ...

میگی: بی خیال بشی درست میشه ... میتونی ...

میگم: چطور می تونم قبول کنم تو با یه نفر دیگه ازدواج کنی ... بمیرم بهتره ...

میگی: به اینجور چیزها فکر نکن ... خودتو اذیت نکن ...

میگم: من بی تو چیکار کنم؟ ... بی تو چطور زندگی کنم؟ ... تو همه زندگیم بودی ...

هیچی نمیگی ...

میگم: چطور اونهمه خاطره رو فراموش کنم ؟ ... چطور تورو فراموش کنم ؟ ...

هیچی نمیگی ...

میگم: کاش منم مثل بقیه سالم بودم ... دلم پر از حصرته ... حصرت یه زندگی ساده ...

هیچی نمیگی ...

میگم: دلم نمیخواد بری ... نرو ... تنهام نذار ... من بی تو نمیتونم ...

میگی: پس چیکار کنیم؟ ... خانوادهامون بهم میریزن ... کلی مشکل پیش میاد ...

میگم: ...

میگی: ...

.

.

.

عزیز دلم ... من نمیخوام برات مشکل بوجود بیاد ... با خانوادت درگیر بشی ...

نمیخوام بی اولاد باشی ... آخه تو یکی پسر خانوادتی ... کاش یکی یه دونه نبودی ...

میدونم به خاطر اینکه دل من نشکنه میگی بچه نمیخوایی ... قربون دل مهربونت بشم ...

عزیزترین دلم ... تو یکی یه دونه خودمی ... تو فقط مال خودمی ... تا آخر عمرم دوستت دارم ... با

خاطراتت زندگی میکنم ...

امیدوارم زیاد طول نکشه و از این دنیا برم ... دیگه امیدی ندارم ...

دارم از غصه میمیرم ... دارم میسوزم ... بغض خفم میکنه ... اما کاریش نمیشه کرد ...

ای کاش میشد کاریش کرد اما انگار نمیشه ... خواست خدا اینه که من زجر بکشم ...

خدایا شکرت ...

نمی تونم برات آرزوی خوشبختی کنم ... چون نمی خوام با کس دیگه ای غیراز من خوشبخت بشی ...

 دست خودم نیست ... حسادت زنانه است ...

امیدوارم همیشه سلامت باشی و تا زنده هستم تو هم زنده و سلامت باشی ...

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

من یک ترنس سکشوال هستم. یک انسان که آفریده خدای بزرگ و مهربان هستم.

من هم مانند شما در این دنیا به دنیا آمده ام و زندگی می کنم و روزی هم از این دنیا خواهم رفت.

من موجودی عجیب و غریب نیستم ... اگر ساعتی با من بنشینی و به حرفهایم گوش دهی میبینی که هیچ فرقی با انسانهای دیگر ندارم ... تنها چیزی که مرا از دیگر انسانهای عادی متمایز می کند مشکلی است که از بدو تولد با من است و من هیچ نقشی در بوجود آمدن این مشکل ندارم ... مشکلی که شاید به نظر شما خیلی عجیب و ناملموس به نظر آید اما من آنرا با تمام وجودم درک می کنم ... با گوشت و پوست و روح و روانم آمیخته است ... با آن به دنیا آمده ام و زندگی کرده ام و با آن نیز از دنیا خواهم رفت ... شاید در مورد من و مشکلم نشنیده باشی یا شاید کم شنیده باشی ... حال برایت می گویم ... مشکل من ناهماهنگی میان روح و جسم است ... ناهماهنگی در مورد چه چیز؟ ... در مورد جنسیت ... چگونه؟ ... روح و مغز من مدام احساس تعلق به جنسیتی را به من گوشزد می کند که مخالف جنسیت ظاهری من می باشد ... یعنی اگر جنسیت ظاهری مرد باشد روح و مغز مدام می گوید تو یک زن هستی و اگر جنسیت ظاهری زن باشد روح و مغز مدام می گوید تو یک مرد هستی ... برای یک انسان عادی درک این وضعیت سخت است اما انسانهایی مانند من بسیارند ... برخی پزشکان می گویند ممکن است این وضعیت به خاطر شرایط خاص تربیتی باشد که این نظر توسط قریب به اتفاق دوستانی که مانند من هستند رد می شود ... عده ای از پزشکان نیز عقیده دارند این وضعیت به خاطر تغییرات هرمونی رحم مادر در هنگام بارداری است که باعث تغییر در وضعیت قسمتی از مغز می شود که در القائات جنسی فرد تاثیر دارد ... برخی از پزشکان نیز معتقدند که این یک مساله ژنتیکی است  و پزشکان در اغلب موارد تنها راه درمان را جراحی و تطبیق جنسیت ظاهری با جنسیت روحی می دانند... حال بگذریم از نظر پزشکان ... به هرحال من وجود دارم و زنده هستم و مانند شما انسانهای عادی نیاز به زندگی دارم ... من هم مانند شما به مدرسه و دانشگاه رفته و تحصیل میکنم ... مانند شما به نیاز به برقراری روابط اجتماعی دارم ... مثل شما آرزوهای دور و دراز دارم ... دوست دارم تشکیل زندگی دهم و زندگی مستقلی داشته باشم ... اما کسی مرا درک نمی کند ... نه مردم جامعه ام و نه خانواده ام ... علت همراهی نکردن خانواده بیشتر به خاطر جامعه است ... و علت بی مهریهای مردم جامعه به خاطر ناآگاهی است ... مطمئنم اگر شما پای صحبت یکی از ما بنشینید حتما به ما حق خواهید داد و از نسبت دادن صفات بد به ما دوری خواهید کرد ... شاید وقتی یکی از ما را در خیابان میبینید انگشت حیرت در دهان برده و به خدا پناه می برید شاید هم لعن و نفرین نثارش می کنید شاید هم فکر می کنید که طرف حتما فلان کاره است ... به خدایی که من و شما را آفریده قسم که چنین نیست ... آن کسی که دیده اید یک انسان مانند شماست فقط یک مشکل دارد که در ظاهر و حرکات و گفتارش بروز می کند ... نباید به او انگ منحرف بزنید و او را طرد کنید ... به خدا قسم شاید او مهربانتر و مؤدبتر و سالمتر و متدین تر و باخداتر از خیلی کسان دیگر باشد ... اگر میبینید کسانی از ما در خیابانها سرگردان هستند مطمئن باشید علت آن عدم درک و حمایت خانواده و گاها طرد از سوی آنهاست وگرنه هیچکس خیابان را به کانون گرم خانواده ترجیح نمی دهد... ای هموطن عزیز ... ای ایرانی محترم ... ای همشهری مهربان ... با ما مهربانتر باشید ... ما را درک کنید ... ما نیز مانند شما آفریده خداییم ... شاید دوست شما یا فامیل شما، خواهر یا برادر شما یا حتی فرزند شما این مشکل را دارد اما جرات ابراز آن را ندارد و شما از آن بی خبرید ... کمک کنید تا ما هم زندگی کنیم و قدری از رنج شبانه روزی ما را کم کنید ... به امید آن روز ...

 

پی نوشت : دوستان ترنسی که در برخورد با مردم جامعه دچار مشکل هستند می تونند همچین مطلبی بنویسند و اونو چاپ کنند و اگر کسی براشون مزاحمت ایجاد کرد با خوشرویی و سعه صدر این مطلب رو در اختیارش قرار بدن ... بیشتر رخوردهای ناشایست از ناآگاهیه و اگر مردم آگاه بشوند  مشکلات کمتر میشه ... ان سریعترین راه اطلاع رسانی در حال حاضره ... چون همه که به اینترنت دسترسی ندارند ... موفق باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

این چند هفته بعد از ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت یا بهتر و صحیح تر بگم ا.ن.ت.ص.ا.ب.ا.ت کذایی دیگه اصلا حال و حوصله نداشتم ... در واقع یک درد هم به دردهام اضافه شده بود ... امیدوار بودم با عوض شدن مدیر .اجرایی کشور شاید وضع ما یک ذره بهتر بشه و کمی از دردهامون تسکین پیدا کنه ... ظاهرا این آقا (میدونید که کی رو میگم) هیچ کاری برای ما نخواهد کرد و چهار سال دیگه باید دندون رو جگر بذاریم تا شاید قانونی به نفع ما به تصویب برسه و اجرا بشه...کسی که جان و خون یک بیگانه براش بسیار بسیار با ارزشتر از زندگی و سرنوشت هموطنان خودشه دیگه چه انتظاری باید ازش داشت؟! .... نمیخواستم راجع به س.ی.ا.س.ت بنویسم اما مجبور شدم.

در پست قبلی به یک مسأله اساسی پرداخته بودم اما متأسفانه مورد اقبال دوستان عزیز قرار نگرفت ... لااقل دوستانی که اطلاعات علمی در این مورد نداشتند میتونستند نظرات شخصی خودشونو بنویسند ... به نظر من این یکی از مهمترین مسایل تو زندگی هر شخص هستش ... شاید یکی از اهداف تمام کسانی که ازدواج می کنند بچه دار شدن هست ... دوستان ترنس باید به این نکته خیلی توجه کنن ... مساله اصلی در زندگی نوع پوشش یا آرایش نیست ... این مسائل بعد از دو سه سال عادی میشه و تازه آدم میرسه سر اصل مطلب که هدف از این جراحی آیا فقط مساله پوشش و آرایش بود؟ ... مطمئنا اگر می خواهید بعد از جراحی ازدواج کنید و هدف اصلیتون (البته بعد از رسیدن به هویت اصلی) برای جراحی تشکیل زندگی مشترک و رسیدن به آرامش هستش ، باید راجع به این مساله خوب فکر کنید و راهی برای حل این مشکل پیدا کنید چون ممکنه با شریک زندگیتون دچار مشکل بشید و ناچار به جدایی بشید ... چه بسا در صورت عدم توانایی برای تشکیل زندگی مشترک از کرده خود (جراحی) پشیمان بشید و ... سر صحبتم بیشتر با ترنسهای «مرد به زن» مثل خودم هست که قصد جراحی دارند ... چون بعد از عمل باید محدودیتهای زیادی که بر بانوان در کشور ما تحمیل میشه رو تحمل کنند و علاوه بر اون قوانینی هست که مثلا در یک مورد از اونها اگر شما نتونید بچه دار بشید یا باید مجبور به پذیرش طلاق بشید یا پذیرش شریک زندگی سوم به نام هوو! ... ممکنه بعد از این که به این مشکلات دچار شدید از کرده خودتون پشیمون بشید ... اینارو نمی گم که دچار دلهره بشید یا در تصمیمی که گرفتید خللی وارد بشه اما ازتون می خوام همه جوانب رو بسنجید ... مطمئنا اگر بتونید از لحاظ روحی و جسمی و نیز مالی مستقل زندگی کنید میشه از این مشکلات چشمپوشی کرد.

 

خدایا دیگر توانی برایم نمانده

احساس خستگی و درماندگی می کنم

کجاست آن روزنه امید

کجاست آن کورسوی روشنایی

دیگر توانی برایم نمانده

اگر تو کمکم نکنی ممکن است به فراموشی بسپارمت

و آنگاه دیگر کسی را برای شنیدن نجواهای شبانه ام ندارم

فراموشم نکن ... کمکم کن ... دستم را بگیر

خالق من تو هستی و چه کسی حال مخلوق را بهتر میداند جز خالقش

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

یکی از عواملی که میتونه به ادامه زندگی زناشویی کمک کنه و باعث شیرینتر و گرمتر شدن محفل خانواده بشه به دنیا اومدن یک نوزاد در خانواده است. زوجهای زیادی هستند که در سالهای اولیه ازدواج به فکر بچه دار شدن نیستند و هرکدوم دلایل خاص خودشون رو دارند ... اما هیچ زوجی وجود نداره که با داشتن توانایی بجه دار شدن ، بخواد تا آخر از بچه دار شدن صرف نظر کنه ... این دغدغه و احساس برای هر انسانی وجود داره ... متاسفانه برای ترنس سکشوالها این مساله یک آرزوست و تحقق اون در حال حاضر محال ... البته ترنسها قبل از جراحی توانایی باروری دارند اما اگر در اون شرایط ازدواج کنند و بچه دار بشوند باید تاآخر عمر نقشی نامتناسب با روحشون در قبال فرزندشون داشته باشند ... البته این اتفاق در بین درصد بسیار کمی از ترنسها اتفاق میفته که اکثرا به خاطر جبر خانواده مجبور به ازدواج می شوند ... ترنسها بعد از جراحی قدرت باروری ندارند و داشتن بچه ای که از گوشت و خون خودشان باشد برایشان امری محال است ... آآآآآآآآآآآآآه ... من کسی را دارم که میخوام بعد از عمل باهاش ازدواج کنم و اون هم کاملا به احوالات و شرایط من بعد از عمل آگاهه ... خودش میگه نداشتن بچه مهم نیست اما ... اما مگه من میتونم چنین حقی رو که خدا به اون داده ازش بگیرم ... به خدا نمی تونم ... آیا انسان میتونه انقدر خودخواه باشه که همه چیزو فدای خودش کنه؟! ... آیا من میتونم چنین حقی رو از کسی که دوستش دارم و خیر و صلاحش برام از همه چیز مهمتره بگیرم؟! ... شما راجع به رحم اجاره ای و تخمک اهدایی چیزی شنیدید؟ ... در رحم اجاره ای زن توانایی پرورش جنین در رحم خود را ندارد بنابراین جنینی که از لقاح تخمک و اسپرم زن و شوهر در محیط آزمایشگاهی بوجود میاد در رحم زن دیگری که داوطلب این کار شده قرار داده میشه تا رشد کنه و به دنیا بیاد ... تخمک اهدایی هم در مورد زوجهایی به کار برده میشه که زن توانایی تخمک گذاری نداره اما میتونه جنین رو در رحمش پرورش بده بنابراین تخمک از زن ناشناس دیگری گرفته شده و با اسپرم مرد عمل لقاح انجام شده و جنین حاصل در رحم همسر مرد قرار میگیرد تا رشد کند و به دنیا بیاد.نمیدونم حکم این مساله از نظر شرعی چیه ... اگه شما اطلاعاتی دارید خواهش میکنم کمک کنید ... شاید با ترکیب این دو روش ما ترنسها بتونیم همسرمون رو صاحب فرزندی کنیم که از خون خودش باشه ... نظر شما خیلی مهمه لطف کنید کمک کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

من ... راه ... دو تا ... دو تا راه ... دو راهی ... من و دو راهی ... منم و یک دو راهی ... من مانده ام بر سر یک دو راهی ... چه کنم؟ ... کدام راه را بروم؟ ... وای خدایا! ... خسته ام ... توان رفتن در من نیست ... میخواهم بر سر همین دو راهی بنشینم و خستگی در کنم ... نمیخواهم دیگر بروم ... خسته ام خسته ... دنیا با این همه نقش و نگار که آفریدی برای من در دو چیز خلاصه شده ... صبر و غم ... برای چه با من چنین کردی؟! ... مگر از من خطایی سر زده بود؟! ... آخر نوزاد هم مگر میتواند خطایی کند؟! چرا با من چنین کردی آخر چرا چرا چرا ؟ ... همه وقتی شکایتی از کسی دارند شکایتشان را به محضر تو عرضه میکنند ... با تو میگویند ... من از تو شکایت دارم! ... درست شنیدی خدای مهربان من ... من از تو شکایت دارم ... من شاکیم ... من از دست تو شاکیم ... باید پیش چه کسی عرضه کنم شکایتم را ؟ ... آیا بالاتر از محضر تو جایی هست ؟ ... جایی ندارم بروم ... پس از تو به تو شکایت میکنم ... چرا رسیدگی نمیکنی؟ ... چرا جواب بغض گلویم را نمی دهی؟ ... چرا جواب آه دلم را نمی دهی؟ ... چرا جواب اشک چشمم را نمی دهی؟ ... چرا جواب فریاد بی صدایم را نمی دهی؟ ... میترسم بیشتر بگویم بدتر از این سرم بیاوری ... نه ... دیگر بس است ... تحملش را ندارم ... رحم کن ... دیگر ... دیگر نمی توانم ... نمی دانم این چه سرنوشتی است ... حکمتی در کار است؟! ... آخر چه حکمتی؟! ... خدایا دست بردار ! ... واقعا حکمتی در کار است ؟ ... مثلا چه حکمتی؟! ... میگویند مارا خلق کردی تا نشانه ای از نشانه های تو باشیم ... نمی دانم چطور میتوانیم نشانه تو باشیم در صورتیکه نمی توانیم ابراز وجود کنیم تا بقیه بندگانت از وجود ما باخبر شوند ... ما باید خفه شویم تا مورد اهانت و سرزنش و تحقیر و لعن و تمسخر بقیه قرار نگیریم ... حالا من مانده ام بر سر دو راهی ... نمی دانم کدام راه را باید بروم ... کاش میشد نروم و همینجا تمام شود ... آخر خسته ام ... خیلی خسته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

به نام خدای آفریننده زمین و آسمان و آفتاب ... به نام خدای آفریننده زمستان و بهار ... به نام خدا ... آفریدگار انسان ... به نام آفریننده ما ...

خدایا اولین مطلب امسال رو با نام تو آغاز کردم ... نظر لطفت رو هرگز از من دریغ نکن!

یک سال هم با تمام غمها و شادیها ... گریه ها و خنده ها ... دلهره ها و دلواپسیها ... پیروزیها و شکستها ... قهرها و آشتی ها ...... و خلاصه با تمام تلخیها و شیرینی هاش تموم شد و سال جدید با تمام امیدها و آرزوهای ما آغاز شد ... امیدوارم و دعا میکنم سال جدید سال مبارکی برای شما و عزیزانتون باشه و به هرچی که می خواهید برسید. الهی آمین.

امسال هم موقع تحویل سال حس و حال عجیب هر سال رو داشتم ... حس و حالی بین غم و شادی ... گریه و خنده ... اما بیشتر دلم میخواست گریه کنم نمیدونم چرا ... نمیدونم این چه حالی هستش که هرسال لحظه تحویل سال بهم دست میده ... شاید به خاطر سرنوشتم باشه ... سرنوشتی که تار و پودش از غمه ... غمی که همیشه همنشین منه ...

 

یا مقلب القلوب و الابصار                یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال                حول حالنا الی احسن الحال

 

الآن  که دارم مینوسم ( ساعت 23:20 ) در شهر من داره بارون میاد و دارم به این ترانه محلی که استاد شجریان خوندن گوش میدم :

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار...دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار... به یاد عاشقای این دیار... به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار... داد و بیداد از این روزگار... ماه رو دادند به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار... دلا خون شو خون  ببار بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار... به یاد عاشقای این دیار... به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار... با دلم خون گریه کن خون ببار...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلم خون گریه کن خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

در پست قبلی مطالبی در مورد وضعیت ظاهری خودمون نوشته بودم که واکنشهای متفاوتی از دوستان دیده شد. قصدم تعیین رویه زندگی برای کسی نبود هر کس آزاده که با توجه به محیطی که در اون قرار داره روش زندگیشو انتخاب کنه.مهم اینه که شخص بتونه به اهدافی که در زندگیش داره برسه.هدفم این بود که نظر دوستان رو به این نکته جلب کنم که مردم از ما نقشی رو انتظار دارند که در ظاهر به ما داده شده پس اگر ما بر خلاف این نقش ظاهری باشیم در جامعه به عنوان عنصر نامطلوب شناخته میشیم و این به ضرر خود ماست.نمیخوام بحث رو کشش بدم فقط خواستم دوستان خوبم دوچار سوء تفاهم نشن.

این روزها روزهای خیلی سختیه برام ... هنوز شرایط تغییر کردن من حتی به اندازه 10 درصد هم فراهم نشده ... از یک طرف نمیخوام درجا بزنم و منتظر معجزه باشم ... پس مجبورم به جلو پیش برم ... با همین نقشی که دارم بسازم تا روز موعود ... سال آینده سال خیلی سختی برام خواهد بود ... احتمالا تا دو ماه دیگه به خدمت سرتاسر مقدس! سربازی مشرف خواهم شد ... از الآن که فکرشو میکنم آرزو میکنم کاش زمان متوقف بشه تا اون لحظه شوم فرا نرسه ... چه میشه کرد باید تحمل کرد ... شاید بگید چرا معافیت نگرفتی!؟ ... همونطور که گفتم شرایط هنوز برای جراحی محیا نیست و من باید برای تامین مخارج جراحی کار کنم ... با این معافیتی که به ما داده میشه کار درست و حسابی گیرمون نمیاد به خاطر همین از گرفتن معافیت صرف نظر کردم ... چند روز پیش مطلبی در وبلاگ دوست خوبم غزل جان خوندم که در اون به نقد عملکرد یک ساله انجمن حمایت! از بیماران اختلال هویت جنسی پرداخته بود ... تا حدود زیادی حرفاشو تایید میکنم ... اون اوایل چندین بار از دست اندرکاران انجمن خواسته شد که فکری به حال این معافیت کذایی که به ما میدن بکنن چون همه که نمیتونن عمل کنن و چه بسا تا آخر عمرشون باید بسوزن و بسازن ... انجمن نباید کاری کنه که حداقل بچه ها کمتر عزاب بکشن؟! ... اما دریغ از یک ذره توجه ... لااقل میتونستن کار فرهنگی بکنن تا دید مردم نسبت به این قضیه تغییر کنه ... اگر کاری هم کرده باشن انقدر اطلاع رسانی ظعیفه که کسی که در شهرستان قرار داره از هیچ کار این انجمن خبر نداره ... فعلا که دست اندر کاران انجمن همه چیز و همه کار رو منوط کردن به عضویت و فیشهای 50هزار تومنی!

برام دعا کنید هرچند که گاهی فکر میکنم که خدا هم بین بنده هاش فرق میذاره و نسبت به بقیه بنده هاش توجه کمی به ما داره ... شاد باشید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط دلآرام | 

تو این پست میخوام راجع به مساله ای باهاتون حرف بزنم که خیلی وقت پیش می خواستم راجع بهش یک پست بذارم. جریان مربوط میشه به یکسری از دوستان خودمون ترنس سکشوالهای پسر به دختر عزیز ... حدود 1 سال پیش که رفته بودم تهران برای دکتر ، تو مطب دکتر چند نفر غیر از من بودن که تو لباس زنانه بودن ... اولش فکر کردم که خانمهای معمولی هستن چون سالن مشترکا برای چندتا دکتر هست ... اما بعد از یکمی دقت فهمیدم که 2نفر از اونها ترنس هستند ... شاید تشخیص اینکه این دو نفر ترنس هستند و هنوز جراحی نکردند تا حد زیادی مشکل بود چون ظاهرشون واقعا زنانه بود ... به اصطلاح رفته بودن تو لباس ... البته راجع به همین موضوع می خواستم بگم ... این دو دوست عزیز یه حدی آرایش کرده بودند که مواد آرایشی از لب و لوچه ایشان در حال سرازیر شدن بود! ... خوش قیافه بودند البته در پشت ماسکی از آرایش! ... از لباسها که چه عرض کنم ... لباسهایی که به تن داشتند لباس زنان آنچنانی بود ... خوب حالا این تصویر تو ذهنتون باشه ... چند وقت پیش از یکی از دوستان شنیدم که عکس یکسری از دوستان ترنس از طریق موبایل و با این عنوان که عکس متعلق به ترنسها هست در حال پخش شدن هست ... گویا این عکس در خیابان از این دوستان عزیز گرفته شده ... خب باید حدث زده باشید که ظاهر این دوستان چطور بوده که آنقدر جلب توجه میکرده که ملت مریض رغبت به عکس گرفتن از اونها و پخش این عکسها رو کردند ... من نمیدونم آیا زن بودن به آرایش کردنه؟! ... آیا بعضی از ماها دنبال تغییر جنسیتن چونکه فقط می خوان آرایش کنن و لباس زنانه بپوشن و ... تا حالا دقت کردید که زنهای معمولی و البته پاکدامن حجب و حیا رو با هیچ چیزی عوض نمی کنن ... لااقل ماها که بین مردها زندگی کردیم و بزرگ شدیم باید بهتر از بقیه زنها بدونیم که بیشتر از 90% مردها چه عقیده مشمئز کننده ای راجع به خانمها دارند ... آیا ماها هم باید به این عقیده جامه عمل بپوشونیم؟  ماها باید بهتر بدونیم که برای یک زن هیچ چیز با ارزشتر از پاکدامنی نیست ...

یکی آرایش کرده با تیپ پسرونه راه میفته تو خیابون و تابلو میشه ... یکی در لباس زنانه زننده و آرایشی که خانمهای عادی فقط در موارد خاص همچین آرایشی می کنن راه میفته تو خیابون و بقیه مردم اگه کمی دقت کنن میفهمن که طرف یک ترنسه ... یکی تو فیلمی ایفای نقش میکنه که با دست خودش تیشه به ریشه ماها میزنه ... تا حالا دیدید که دخترهای معمولی اجازه بدن فیلم شخصی و خانوادگیشون همه جا پخش بشه؟! چه بسا اگر همچین اتفاقی بیفته خیلها از بیم آبرو دست به خودکشی میزنند ... در حالی که دوست عزیز ما که من میدونم شاید قصدش کمک به هم قفسهاش بوده در فیلم روز تولد جلوی دوربین بدون حجاب مناسب ظاهر میشه ... آرایش میکنه ... جلوی دوربین میرقصه ... نامزدشو میبوسه ... و .... فیلمشون هم همه جا پخش میشه همه هم میبینن و میگن آهان ترنس یعنی این! ... خب ما نباید همچین کاری بکنیم ... این با فرهنگ کشور ما سازگار نیست ... به خاطر همین چیزهاست که وضع ما درست نمیشه ... یا باید فرهنگ کشورمون رو عوض کنیم یا خودمونو ... به نظرم دومی راحتتره ... از همه دوستان ترنس عزیزم خواهش میکنم که این مسایل رو رعایت کنند و دید مردم رو نسبت به خودشون بدتر نکنن ... من بشخصه با اینکه دوست دارم در هیبت و تیپ زنانه باشم اما تازمانی که عمل نکنم با همین ظاهر معمولی پسرانه زندگی خواهم کرد ... زن بودن به ظاهر نیست مسایل بسیار زیاد دیگری هم وجود داره ...

از دوستان عزیزم خواهش میکنم که به این مسایل دقت کنند ... مؤید باشید.    

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط دلآرام | 

بعضی وقتها فکر می کنم کاشکی اصلا نمی دونستم دردم چیه ...

نمی دونستم درمانش چیه ... نمی دونستم بعضیها مثل من هستن ...

شاید اون موقع می تونستم مثل سابق زندگی رو ادامه بدم ...

زیاد درگیری فکری نداشته باشم ... نه اینکه قبلا فکرم درگیر این مسئله نبود

نه ... قبلا هم به خودم و وضعیتم زیاد فکر می کردم ... اینکه چرا اینطوریم ...

چرا مثل بقیه نیستم یا چرا اونها مثل من نیستن ... اینکه آخرش چی میشه ...

اما از وقتی که فهمیدم خیلیها مثل منن ... از وقتی که فهمیدم دردم چیه ...

اسمش چیه ... علتش چیه ... زندگیم عوض شد ... یک جور دیگه شد ...

انگار حقی دارم که باید بگیرم ... کاری دارم که باید انجامش بدم و تمومش کنم ...

جرات پیدا کردم ... جرات اینکه حرفهای ناگفته چندین ساله رو بگم ...جرات اینکه

بخوام کاری واسه خودم بکنم ...جرات اینو پیدا کردم که یک نفر دیگه رو درگیر

زندگی نفرین شده ام بکنم ... آخه گناه اون چی بود؟! ... دوستش داشتم ...

نتونستم ازش بگذرم ... حالا هم نمی تونم ازش بگذرم ...

خدایا الآن چیکار کنم؟ ... زندگیم خیلی پیچیده شده ... خیلی پیچ در پیچ ...

سردرگم شدم ... خسته شدم ... خدایا تو بگو الآن چیکار کنم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط دلآرام |